تبليغاتX
یا حسین مظلوم(ع) :: ஜ۩۞۩ஜالسلام عليك يا ابوالفضل العباس(ع)ஜ۩۞ ஜ
یا حسین مظلوم(ع)
ஜ۩۞۩ஜالسلام عليك يا ابوالفضل العباس(ع)ஜ۩۞ ஜ
 
 

عرش مي لرزيد وقتي خاک مي شد بسترت

آسمان واکرد چتري از محبت بر سرت

 

حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد

تا رسيد آن تيغ بي شرم و حيا بر حنجرت

 

نخلهاي تشنه از تنهايي ات خم مي شدند

تا شنيدند از لبانت ربناي آخرت

 

اي همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقي!

رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت

 

در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد

مرثيه بر آن گلوي تشنه ي از خون ترت

 

اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير

وحي تو شد "هل من ..." و يک قافله پيغمبرت

 

کوفه کوفه شرمساري مانده در تاريخ و باز

کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت!


يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو

اي آفتاب من همه چيزم فداي تو

يك شب بيا به ما برسد اي اذان صبح

از پشت بام مسجد كوفه صداي تو

ما مدتي است خانه تكاني نكرده ايم

شرمنده ايم در دل ما نيست جاي تو

غير از همين دو قطره اشكي كه مانده بود

چيزي نداشتم كه بيارم براي تو

از روزهاي هفته سه شنبه براي من

شبهاي پنجشنبه و جمعه براي تو

روزي به خاطر سفر جمكران من

روزي به خاطر سفر كربلاي تو

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:18
کرامات حضرت ابوالفضل(ع) به مسیحیان 

 خدا به ما زن و شوهر آسوري مذهب پسري داد كه اسم او را عباس نهاديم شاعر دلسوخته و پرسوز و گداز جناب آقاي حاج محمد علامه تهراني در نقلي چنين فرمودند:

در حدود چهل سال قبل، روز تاسوعا در خيابان خاني آباد تهران مجلس داشتم. براي رفتن به بازار، سوار تاكسي شدم. رانندة تاكسي كه لباس سياه دربرداشت، بنده را شناخت و با ابراز محبتي كه به حقير كرد، گفت: فلاني، داستاني واقعي را براي شما نقل مي‌كنم:

روزي از روزهاي تابستان كه مشغول كار بودم، خسته شده ماشين را در كنار جوي آبي پارك كردم. عقب سر من هم ، تاسكي ديگري پارك كرد. راننده آن پياده شده و وقتي لباس سياه مرا ديد، گفت: من آسوري هستم، آيا شما در مذهبتان كسي را داريد كه در خانة خدا آبرو داشته باشد و توسل به او ماية رفع گرفتاريها و برآمدن حاجات باشد؟! گفتم: ما شخصيتهاي زيادي داريم. اما يك نفر هست كه دستهاي خود را در راه خدا داده و هر وقت ما حاجتي داشته باشيم و دست به دامان او شويم حاجات ما روا مي‌گردد. اسم او ابوالفضل العباس عليه السلام است و ما اينك به خانة‌او مي‌رويم. گفت: من خانة او را بلد نيستم، شما بلديد؟ گفتم: آري او را به تكيه‌اي در خيابان سلسبيل بردم.

آن شب، شب تاسوعا بود و چراغها را خاموش كرده و مردم مشغول سينه زدن بودند. من و آن مرد آسوري سينه مي‌زديم و مرد آسوزي، به زبان خود مي‌گفت: عاباس، من مهمان تو هستم، مرا محروم نكن!

او را به حال خود واگذاشته بيرون آمدم. پس از مدتي يك روز صبح زود، ديدم درب منزل را مي‌كوبند! آمدم ديدم همان مرد آسوزي است . گفت:‌ مدتها بود كه پي تو مي‌گشتم و تو را پيدا نمي‌كردم، تا عاقبت شمارة ماشينت را به ادارة تاكسيراني دادم و آدرست را گرفتم و اينجا را پيدا كردم. گفتم: حاجت شما چيست؟‌ گفت اين پيراهنهاي سياه را كجا درست مي‌كنند؟ من نذر كرده‌ام پنجاه پيراهن بخرم و به سينه زنها هديه كنم. يادت هست آن شبي كه من را به خانة عباس بردي؟ همسر من، دختر عموي من مي‌باشد و ما با هم 20 سال است كه ازدواج كرده‌ايم و طي اين مدت صاحب اولاد نمي‌شديم، من آن شب عباس را واسطة در خانه خدا قرار دادم و از خدا خواستم به ما فرزندي بدهد، چنانچه پسر بود اسم او را عباس نهاده و اگر دختر بود از مسلمانها مي‌پرسم اسم مادر عباس چيست، اسم او را روي دخترم مي‌گذارم. بالاخره خداوند به ما زن و شوهر آسوري مذهب، پسري داد كه اسم او را عباس نهاديم و اكنون مي‌خواهم نذرم را ادا كنم.

بنده اين واقعه را منزل يكي از دوستانم عرض كردم آنها هم اولاد نداشتند همسر ايشان براي من نقل كرد كه شبي كنار منبر خوابيدم و گفتم فلاني بالاي منبر گفت كه ارمني آمد و محروم نشد، خدايا مرا هم محروم نفرما؛ و به آنها پسري داد كه الان وي به جاي پدر مرحومش مجلس دهه پدر را هر ساله برپا مي‌كند و دوستان اهل بيت را به فيض روضه مي‌رساند.


يا اباالفضل به فريادم برس

جناب مستطاب آقاي حاج ابوالحسن شريفي از كرج مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته‌اند و طي آن كرامت ذيل را مرقوم فرموده‌اند:

در سال 1342 هجري شمسي كه ساختمان سد كرج را شروع كردند، با شخصي به نام مستر روبن مسيحي كه مهندس سد كرج بود طي برخوردي آشنا شدم. وي اظهار داشت: زماني كه براي شكافتن كوه و ساختمان سد، با چند تن از كارگران ديناميت گذاري مي‌كرديم، وقتي انفجاري صورت مي‌گرفت كارگران كه با طناب در دامن كوه آويزان بودند همگي يك صدا ندا مي‌كردند: يا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام. و مكرر مي‌ديدم سنگهاي بزرگ كه از كوه جدا مي‌شدند، به اطراف پرت مي‌شدند ولي به كارگران اصابت نكرده و آنان صحيح و سالم مي‌ماندند.

اين موضوع در خاطرم باقي مانده بود تا اينكه براي خود من خطري پيش آمد. زيرا در وسط رودخانه با كمربندي مخصوص خود را به تير برق بسته بودم تا سيمها را باز كرده و در جايي ديگر به تيرهاي اصلي وصل نمايم، كه ناگهان متوجه شدم سيل عظيمي جاري شده و به نزديكي من رسيده است. هر چه فكر كردم ديدم بايد خود را از تير برق جدا سازم و در يك لحظه مرگ حتمي را در جلوي چشم خود ديدم. ناگهان نداي يا ابوالفضل كارگران مسلمان و نجات يافتن آنان را به ياد آوردم و بلافاصله فرياد زدم:

يا حضرت ابوالفضل عليه السلام، به فريادم برس!

و سرم گيج خورد،‌و ديگر متوجه نشدم چه واقعه‌اي پيش آمد. زماني به هوش آمدم كه خود را در تخت بيمارستان ديدم و چشمم به دكترهاي آمريكايي، كه مسئول سد كرج بودند، افتاد كه مشغول بيرون آوردن آب از گلويم هستند. آنان حيرت زده بودند كه چرا و چگونه اين جانب را كه به تير برق بسته شده بودم، در كنار رودخانه و ميان ماسه‌ها پيدا كرده‌اند؟! در صورتي كه قاعدتا بايستي مرا پس از پايان جريان سيل، حداقل چند كيلومتر پايينتر از محل نصب تير برق، پيدا كرده باشند، آن هم خفته شده! چون شدت جريان سيل به قدري بود كه چند نفر از كارگران و چندين دستگاه سنگين را با خود تا چند كيلومتر راه برده و تلفات زيادي به بار آورده بود.

اين جانب پس از اينكه سلامتي خود را به دست آوردم، متوجه شده كه نجاتم از مرگ حتمي مرهون توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده است. لذا از كلية خوراكيهايي كه در اسلام حرام مي‌باشد كناره‌گيري نموده‌ام. ولي چون همسرم دختر يك كشيش مسيحي است در منزل به وي اظهار كردم كه من طبق نظريه طبيب از آن گونه خوراكيها پرهيز هستم. همه ساله نيز در ايام محرم الحرام مبلغي را نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نموده و خود را بيمة آن حضرت كرده‌ام و به مصرف عزاداري توسط مسلمانان مي‌رسانم.

 

 

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 10:13
عاشقی حسین(ع) 

به ميدان مي برم از شوق سربازي سر خود را

تو هم آماده كن اي عشق كم كم خنجر خود را

مرا گر آرزويي هست باور كن به جز اين نيست

كه در تنپوشي از شمشير بينم پيكر خود را

هواي پر زدن از عالم خاكي به سر دارم

خوشا روزي كه بينم بي قفس بال و پر خود را

به دلها گر بپاشم اندكي خاكستر خود را

من از ايمان خوديك ذره حتي بر نمي گردم

تلاوت مي كنم در گوش ني هم باور خود را


ای که پیچیده شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست

ای شب تا عدم،شام غریبان عزایت!

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه آینه ها یت

کاش بودیم و سرو دیده و دستی چو اباالفضل

می فشاندیم سبک تر زکفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد-ای حقل بریده!

می رود دایره در دایره پژواک صدایت

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 9:34
یا ابا عبدالله الحسین(ع) 

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و بر خاست كوه كوه

ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن

گفتي فتاد از حركت چرخ بي قرار

عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير

افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار

آن خيمه اي كه گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل

گشتند بي عماري محمل شتر سوار

با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي

روح الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد

نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد

شور و نشور و اهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند

هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهويي از دشت پا كشيد

هر جا كه بود طايري از آشيان فتاد

شد وحشتي كه شور قيامت بياد رفت

چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:5
13 محرم 

جاده و اسب مهياست،بيا تا برويم

كربلا منتظر ماست بيا تا برويم

ايستاده ست به تفسير قيامت زينب

آن سوي واقعه پيداست بياتا برويم

خاك-در خون خدا-مي شكفد مي بالد

آسمان،غرق تماشاست بيا تا برويم

تيغ-در معركه-مي افتد و بر مي خيزد

رقص شمشير چه زيباست،بيا تا برويم

از سراشيبي ترديد اگر بر گرديم

دست عباس،به خون خواهي آب آمده است

آتش معركه بر پاست بيا تا برويم

زره از موج بپوشيم و ردا از طوفان

راه ما،از دل درياست بيا تا برويم

زره از موج بپوشيم و ردا از طوفان

راه ما،از دل درياست بيا تا برويم

كاش،اي كاش!كه دنياي عطش مي فهميد

آب،مهريه زهراست بيا تا برويم

فرصتي باشد اگر-باز درين آمد و رفت-

تا همين امشب و فرداست بيا تا برويم

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:17
شم غریبان 

عاشقي را ...

عاشقي را جگري مي بايد احتمال خطري مي بايد

نتوان رفت در اين ره با پاي عشق را بال و پري مي بايد

تو نئي مرد چنين دريايي رند شوريده سري مي بايد

هست هر قافله را سالاري هر كجا پاست، سري مي بايد

ناز پروردْ كجا، عشق كجا؟ عشق را شور و شري مي بايد

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 17:22
کرامات حضرت ابوالفضل(ع) 

او را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيدمرتضي نواب، به نقل از مادرش كه در حرم حضرت ابالفضل عليه السلام بوده است، آورده‌اند:

شخصي را به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام آورده بودند كه قسم بخورد. چون قسم دروغ خورد، بلند شد و به زمين خورد. خدام و غيره آمدند. او را گرفتند. بعد شال سبز آوردند. و وي را به حرم امام حسين عليه السلام دخيل بستند تا حضرت سيدالشهداء عليه السلام او را شفا بدهد.

 شفاي نيمه بچه

سيد عطاء الله شمس دولت آبادي نقل كرد:

يكي از علما براي آمدن حاجتش، ده شب در حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيتوته كرد ولي نتيجه نگرفت. سپس به حرم حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام رفت و ده شب در كنار مرقد آن حضرت بيتوته كرد، باز هم نتيجه نگرفت.

همچنين ده شب در حرم آقا ابالفضل العباس عليه السلام بيتوته كرد و در آنجا نيز نتيجه نديد. در آخرين شب بيتوته در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديد كه زني وارد حرم شد و يك طفل ناقص را كنار ضريح انداخت و گفت: يا ابوالفضل، من از شما اولاد خواستم؛ اينكه خدا به من يك بچه ناقص و نيمه داده است، من از اينجا نمي‌روم مگر اينكه معجزه كني و طفل كاملي از براي من بگيري! ناگهان غوغا برپا شد و گفتند بچه نيمه، طفل سالم گرديد! زن بچه را در آغوش گرفت و بيرون رفت.

اين مرد عالم خيلي دلتنگ شد، آمد كنار ضريح و گفت: يا ابالفضل العباس عليه السلام، ببين من يك ماه است كه كنار قبر پدر و برادرت و نيز خود تو از خدا حاجت خواسته‌ام و حاجتم را روا نكرديد، ولي زن عرب باديه نشين آمد و فورا حاجتش را داديد. چندي بعد، كنار ضريح خوابش برد. در عالم رؤيا حضرت به او فرمود: هر كس به قدر معرفت خود حاجت مي‌خواهد و خداوند هر نوع صلاح بداند به او كرامت مي‌كند چه او همين اندازه نسبت به ما آشنايي دارد، اما حسابشان جداست و ما با نظر لطف به تو مي‌نگريم و صلاح شما را در اين حال مي‌بينيم.

 من اين فرزند را نمي‌خواهم

خاطره ديگر مربوط به دختركي كور و معلول است. ما ناظر بوديم كه مادر وي در حالي كه او را درون كوله بار خود نهاده بود به حرم مطهر درآمد و دخترك را دربرابر ضريح بر زمين گذاشت و به حضرتش عرض كرد كه: «من اين فرزند را نمي‌خواهم»؛ اين سخن گفت و بازگشت. هنوز به ميان صحن نرسيده بود كه طفل نابينا و معلول شفاي كامل يافت. من مادرش را ندا دادم كه: بيا، دخترت را همراه ببر! زن عرب بازگشت و چون فرزند خود را سلامت يافت خطاب به حضرت عرضه داشت : مولاي من!‌ خدا تو را پاداش نيك دهد.

آري، آستانة باب الحوائج عليه السلام «دارالكرامت» است و براي بهره‌مندي از اين خوان گستردة الهي بايد كه نيتها را خالص كرد.(1)

 الله بالالرين ساخلاسن

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ ابوالحسن ابراهيمي همداني، در تاريخ 30/4/76 چنين نقل كردند:

اين جانب يكي از ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مي‌باشم و افتخار نوكري در خانة آنها را دارم، گرچه گناهانم زياد، و تقصيرم از حد بيرون است و نتوانسته‌ام وظيفة خويش نسبت به آن بزرگواران انجام دهم، ‌ولي از درگاه خداوند رحمان و رحيم و مقربان درگاهش ائمه طاهرين عليهم السلام اميد رحمت و عنايت دارم.

حقير، با آنكه در وجودم لياقتي نمي‌بينم، اما براي من ثابت شده است كه اين بزرگواران هيچگاه از دوستان و ارادتمندان خويش غافل نيستند، گرچه ما گاه از آنها غفلت داريم، اما آنها همواره ما را در نظر دارند و نظر لطفشان شامل ماست؛ الطاف آن عزيزان، دفعات بسياري شامل حال اين حقير شده است كه ذيلا يكي از آنها را كه شامل يكي از فرزندان اين جانب شده است نقل مي‌كنم:

در سالهاي قبل از انقلاب، مدتي را در ماه محرم الحرام بين ساوه و همدان به ترويج دين اسلام و عزاداري اهل بيت اطهار عليهم السلام اشتغال داشتم. آن روزگار،‌ مدتها بود كه فرزندم دچار مرض شده و هميشه در حال رفت و آمد به مطب دكتر بوديم، ولي روز به روز حالش بدتر مي‌شد تا آنجا كه اميد ما از همه جا قطع گرديد.

ظاهرا شب تاسوعا بود، روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را خواندم و اصلا به يادگرفتاري فرزند خويش نبودم. بعد از منبر، از مسجد به منزل رفتم و در همان شب، واقعة‌ كربلا را در خواب ديدم كه خيمه‌هايي هست و ما هم با عيال خود در يكي از آن خيمهýها قرار داريم و جنگ شروع شده است. در اين صحنه، قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را ديدم كه قد رسا و بلندي دارد و شمشيري در دست گرفته و مشغول جنگ است. از قامت رساي آقا هر چه بگويم؟! هرچ بگويم و بنويسم، زبان و قلمم قاصر است، ولي آنچه كه ديدم ميýنويسم. در برابر آقا، دشمن به شمارش نميýآمد. قد مبارك آقا در مقايسه با قد و قامت دشمن به قامت جوان خيلي بلند و رشيد و نورانيýيي ميýمانست كه با بچهýهاي هفت و يا هشت ساله روبروست. شمشير آقا نيز خيلي طويل و ضخيم بود و وقتي كه شمشير ميýزد و دره و تپه يكسان ميýشد. دشمنان آقا در حين فرار به هم ميýخوردند و نابود ميýشدند. ما كه در خيمه بوديم ترس و خوف شديدي سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. در خيالم گذشت اين طور كه اين آقا شمشير كشيده و ميýجنگد، الان ما و خيمة ما هم از بين خواهد رفت! همين كه اين خيال را كردم، آقا شمشير را به كنار انداخت و به خيمة ما تشريف آورد و فرمود آب در خيمة شما وجود دارد؟ عرض كردم. بلي. فرمود: يك كاسه آب به من بدهيد. من يك كاسه آب به ايشان تقديم كردم. ميل فرمودند و بعد از نوشيدن، به زبان تركي، فرمودند:

الله بالالرين ساخلاسن يعني خدا فرزندانت را نگه دارد!

بعد از اين خواب، من سه روز بي اختيار گريه ميýكردم، تا اينكه بعد از سه روز از سفر برگشتم و حال بچه را پرسيدم، گفتند سه روز است كه خوب شده است.

الان در حدود بيست سال است كه از وقوع اين ماجرا ميýگذرد و دراين مدت يك بار هم مريض نشده است و پيش دكتر هم نرفته است، و اين يكي از كرامات آن حضرت است كه شامل ما شده است. افزون بر اين، كرامات و عنايات ديگري نيز از آن حضرت و اين خاندان، هم در خواب و هم در ظاهر، شامل حال، شده است كه از گفتن آن معذوريم و اميدواريم ان شاء الله زيارت و شفاعتشان در دنيا و آخرت نصيب ما و همة آرزومندان و جميع مؤمنين و مؤمنات گردد.

 آقا جان! اگر به من عنايت نكني...

آيه الله آقاي حاج سيدمهدي حسيني لاجوردي قمي، در تاريخ 25 جمادي الثانيه سال 1418 هـ.ق از قول يكي از اهالي قريه حصار حسن بيك ورامين، كه از جوانان متدين و اهل هيئت مي‌باشد، نقل كردند كه مي‌گفت:

من گاو شيردهي داشتم كه به حسب نرخ بازار، مبلغ پانصد هزار تومان ارزش داشت. گاو مزبور يكدفعه مريض شد. دكتر دامپزشك پس از معاينة گاو مريض گفت: زودتر آن را بكش تا ضرر زيادي نبيني. وقتي ديدم چنين است با حالتي متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و در حاليكه عصباني هم بودم عرض كردم : آقا جان، اگر به من عنايت نكني، ديگر سفره برايت نمي‌اندازم!

پس از اين گفتگو، گاو مريض استفراغ كرده و يك كليد همراه با يك تكه آهن از شكم وي بيرون آمد و پس از آن بسرعت خوب شد. وقتي همان دكتر دامپزشك مجددا گاو را معاينه كرد، گفت:

اين ، چيزي نيست مگر كرامت و عنايت قمر بني هاشم عليه السلام!

 من خادم عباسم!

پدر شهيد حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ عبدالرضا صافي ( از روحانيون كربلاي معلي) كه از خدمه بود نقل نمود:

دزدان سني در بيابان به من حمله كردند. همين كه گفتم: انا من خدام العباس عليه السلام يعني من از خدام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم، از من دست برداشتند!

به طور كلي، اكثريت مردم روي زمين اعم از مسلمان و مسيحي و ساير اهل كتاب اجمالا به موضوع توسل و كمكهاي غيبي عقيده دارند و فكر نمي‌كنم حتي غير اهل كتاب هم كه كمي روحشان پاك باشد نسبت به اين اصل مهم كه خدائوند جزء فطرت آدميان قرار داده است بي‌تفاوت باشند.

     

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 10:31
يا حسين مظلوم(ع) 
محرم میکده ساقی حسین است

                         همه فانی ولی باقی حسین است

                    

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 9:56
یا ثارا... 

                                                   عاشوراي حسيني

روزها رازهايي درسينه دارند كه تقديم روشن بينان مي شود . آنهايي كه چشم هاي خود را به روشنايي مي بندند توانايي نگريستن به خورشيد بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها از حادثه ها عبرت مي آموزند و بر واقعه ها با ديده تعبير مي نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است.

عاشورا ، دهم ماه محرم ، روزپيروزي خون برشمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح پيروزي و نصرتي كه هلهله كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدندو از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، درحالي كه نمي دانستند باخود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود رابر كوي و برزن مي زنند.

امروز ، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهاي والاي اورا با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.

حماسه‌ي عاشورا سر فصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه هاست،‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و نينوا سرزميني بي مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي الله و جهاد مجاهدين في الله و مجاهده عالمان في سبيل الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دستهاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي نشينند

                        

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 18:53
انا مجنون الحسین(ع) 

                                       بسم رب الشهدا

           بوي سيب

باز مثل هرشب كسلم غصه نشسته رو دلم

ميگن بازم شهيد مياد يه عالمه خيلي زياد

دسته گلاي بي زبون گمشده هاي بي نشون

يزره خاكسترشون دو حلقه انگشترشون

يه تیکه استخون سر يه شاجه گل يه بال پر

یه دکمه پیرهنشون یه زره خاک تنشون

تابوتای یه اندازه تو هرکدم یه سربازه

ابره که بر تن می زنه باده که شیون میزنه

تابوتا خیس آب میشن دسته گلا خراب میشن

می پیچه تو شهرو دهات عطر سلام و صلوات

ای مادرای مهربون ، بچهاتون بچهاتون

دسته گلائی ، که دادید به کربلا فرستادین

حالا با تابوت امدن با بوی باروت اُمدن

سرندارن پاندارند چشم تما شا ندارند

مادرا از خدا می خواند با گریه ُ دعا می خواند

تابوتاشونُ باز کنند بچهاشونُ ناز کنند

هرکجا اسفندِ و دود تاکور بشه چشم حسود

اما بوی عجیب میاد بو کنی بوی سیب میاد

میگن کسی که پا بشه زائر کربلا بشه

سربه بیابون بزارند توعاشقی جون بزارند

اُنجا که آفتاب میشینه باغ گل سیب می بینند

بچهای نجیب من باغ گلای سیب من

رو عشقتون پا نزارید حسین تنها نزارید

  

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 8:54
سلام بر حسین(ع) 

بالاتر از بهشته روي مه رقيه

شد شانه اباالفضل منزلگه رقيه

جانانه شد رقيه، ديوانه شد اباالفضل

ميخانه شد رقيه پيمانه شد اباالفضل

كارم شده گدايي كار تو دلربايي

از عشق روي ماهت آخر شوم فدائي

حق بر دلم نوشته كوي تو صد بهشته

با خاك چادر توآب و گلم سرشته

بي بي چه با صفائي تو ليلي خدايي

نيروي بازوان عباس با وفايي

نامت براي زينب گرديده اسم اعظم

خوانده خدا كه هستي آموزگار مريم

بچه بودم كه مادرم حرز تو گردنم مي كرد

وقتي محرم مي اومد پيرن سياه تنم مي كرد

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 11:47
روز 2 محرم 

                          السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)

اين كشته فتاده به هامون حسين توست

وين صيد دست و پازده در خون حسين تست

اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست

اين خشك لب فتاده و ممنوع از فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين تست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين تست
پس روي در بقيع و به زهرا خطاب كرد
مرغ هوا و ماهي دريا كباب كرد

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي كس و بي آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببين تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركه كربلا ببين

               

|+|
نوشته شده توسط عاشق الحسین(میلاد -ف) در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:42
 
.............................................................